گَزیده از “ریسمان” می ترسد!

“تجربه ی زیستی” و “زبان”، دو ساحتی هستند که ما از گودی چشم آنان، جهان پیرامون مان را می بینیم، تجربه ی زیستی ای همچون گزیدگی و یا ترسِ زبانیِ پنهان مانده در کلمات و صفاتی همچون “موذی”، “گزنده”، “آفت”، “چِندش”، “کثیف” و… این دو، نوع نگاه و کیفیت مواجهه ی ما را با “دیگری – حشره” ورز می دهند.

منظور از تجربه ی زیستی، اولین خاطره ی کودکی ما از گزیدگی زنبور یا مورچه های سیاه روی ایوان خانه ی مادربزرگ و یا پشه هایی مرموزی است که آخر نفهمیدیم روزها کجا می روند؟! 🙂 در کنار این تجربه ی زیستی “زبان” نیز در دو ساحت بدن و واژگان بر نگاه و رابطه ما با آنها نقش بازی می کند “زبان بدن” نزدیکان در خانه و مردم در شهر اولین سرنخ های تصویری را به کودک می دهد کودک مرد بزرگ جثه ای را می بیند که در خود می پیجد… فرار می کند… جیغ می کشد و… کودک هراس را می شناسد و وقتی سرکشی می کند به علت، جانور کوچکی را می بیند که دیگران “موذی”، “خطرناک”، “چِندش”، “کثیف” می خوانند

“آن” ناشناخته، “دیگری” ایستاده در تاریکی است و هراس در تاریکی خانه دارد!…

گفتمان غالب بر گفتگوهای شنیده شده در مواجهه با حشرات عموما دوسویه هستند یا بر شجاعت تاکید می کنند و کشتن، یا بر ترس و فرار… گزاره های موجود در این گفتگوها مبتنی بر نگرش عام و فراگیری است که به تقسیم بندی حیات بر مبنای عقل! متکی است سلسله مراتبی که ارسطو آن را سلسله مراتب حیات عقلانی می نامید؛ هرمی که در راس آن مردان قرار دارند و زنان در میانه ی آن و در قاعده ی هرم حیوانات و گیاهان… زنان مخدومِ مردان اند چون به زعم او در حیات عقلانی رتبه ای پایین تر از مردان دارند و حیوانات که در پایین ترین سطح حیات عقلانی هستند، کشتن و یا خوردن شان قابل دفاع و مجاز است. مادر من بدون دانستن فلسفه ارسطو می کشت اما این بیان نظری – فلسفی همان اجازه ای است که مادر من در لحظه کشتن آن عنکبوت به خود می داد.

در میانه ی این گفتمان های غالب گاهی صداهای دیگری هم بگوش می رسد که گاه آنقدر بدیهیات ما را به چالش می کشد که یا مجبور به انکارش می شویم و یا می خندیم..

سهراب سپهری در روایتی طنازانه از اینکه مامور دفع آفات!!! شده بود می گوید :

“… نمی دانم، تابستان چه سالی ملخ به روستای ما هجوم آورد. زیان ها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی ها شدم. راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه می رفتم، سعی می کردم پا روی ملخ ها نگذارم. اگر محصول را می خوردند پیدا بود که گرسنه اند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز می کشیدم و پرواز ملخ ها را در هوا دنبال می کردم. اداره کشاورزی مزد contemplation  مرا می پرداخت…” 😀

پی “منطق ساده و هموار” سهراب را که بگیرید به جهان – نگرش باستانی شرق می رسید فلسفه ای که در آن، هر آنچه  که هست از حشرات و حیوانات و گیاهان… بخشی از “جان” بزرگی هستند که به واسطه ی “حضور”شان و نه نوع فرمت حضورشان، ارزش حیاتی دارند. مفهوم و یا به عبارتی شیوه ی زیستنی که آن را “آهیمسا” می خوانند. ((“آهیمسا” یا بی آزاری، واژه ای با ریشه ی سانسکریت است. در زبان سانسکریت “هیمسا” به معنی خشونت و آزار است و با اضافه شدنِ «آ» می شود : نا-آزاری، نا-خشونت))

پیشنهاد به خودم و دوستان :

ـ کمی وقت برای مقتولان مان بگذاریم، ببینیم شان و بخوانیم شان که چه حیوانات و حشراتی مخرب، خطرناک و آسیب زننده و… هستند و کدام شان نه تنها برای ما خطرساز نیستند که برای چرخه حیات ما ضروری اند

ـ بجای روش همیشگی خشونت در برابر همه ی آنها که ناشی الگوهای زبانی و تعمیم تجربه های زیستی پیشینی ماست هوشیارانه روش های دیگری را جستجو کنیم، با یک سرچ ساده در نت با راه های ساده ی جلوگیری از ورود و یا راه های دور کردن آنها آشنا شویم از روش های و ابزارهای صلح آمیز سنتی همچون بوی دارچین برای مورچه ها و… تا ابزارهای تولید امواج فراصوتی مدرن

ـ دوباره به ترس و رفتارمان “نگاه” کنیم و این دیگرگونه زیستی مسالمت آمیز با حشرات را بیازماییم.

*این یادداشت، یادداشت بازنویسی شده ای است که برای مجله الکترونیکی مکانبین (شماره حشره هراسی) نوشته شده بود.

1395

نوشته : کیان کیانی

عکس : امید گلزار